۲۹ شهريور ۱۳۸۴

«مکانی آفتابی در ساحل»

خوشبختانه درباره‌ی یاسوناری کاواباتا، نویسنده‌ی برجسته‌ی ژاپن و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، آنقدر در وبلاگ‌های دیگر مطلب آورده شده که زحمت نوشتن درباره‌ی زندگی او و آثارش را از دوش من برمی‌دارد و می‌توانم بعد از آوردن لینک این مطالب، یک راست بروم سر اصل مطلب که ترجمه‌ی داستان کوتاهی‌ست از او در مجموعه‌ی «داستان‌های کف دست».

- «خنیاگر ادبیات» مقاله‌ای مفصل درباره‌ی کاواباتا و آثار او در کتابخانه‌ی خوابگرد که توسط حسین شاهسواری ترجمه شده است.
- داستان کوتاه «چتر»، ترجمه‌ی دامون مقصودی.
- داستان کوتاه «خودکشی‌های عاشقانه»، ترجمه‌ی سودابه اشرفی.


مکانی آفتابی در ساحل
در چهل و چهارمین پائیز زندگی‌ام در مسافرخانه‌ی کنار دریا دختری را ملاقات کردم. این آغاز عشق بود. [ادامه]

لينک | نظر(۵)

۲۱ شهريور ۱۳۸۴

معجزه

روزگاری هر عصر شنبه معنایی دیگر داشت. توی آن شهر دود و هیاهو خودم را می‌رساندم به طرشت تا زنگ در خانه‌ی محمد عبدلی را بزنم و پس از گذشتن ازهال طولانی خانه‌شان به آن اتاقِ روشنِ روبه‌حیاط و پر از ساز که همیشه تمیز و تازه بود قدم بگذارم. می‌نشستم تا بقیه‌ی شاگردها یکی یکی بیایند و بروند و او تا دم مرگ اعصاب خودش را خورد کند و نفس‌اش به شماره بیفتد و این گاه ساعت‌ها طول می‌کشید. هرشاگرد که می‌رفت از من می‌پرسید که آیا عجله‌ای ندارم و می‌توانم آخرین نفر باشم. خودش می‌دانست جواب من چیست و هر بار می‌پرسید. همه که می‌رفتند نوبت من فرا می‌رسید. می‌نشستیم، ساز می‌زدیم و برای مدتی طولانی مکاشفه می‌کردیم. از عجایب این موسیقی، از دقایق‌ و ظرایف‌اش که هر بار به شکلی دیگر عشوه‌گری می‌کردند و آن گیجیِ دلپذیر را هیچ‌گاه از ما دریغ نمی‌کردند آنقدر می‌گفتیم و می‌نواختیم و می‌شنیدیم که لایعقل می‌شدیم. از درب خانه‌شان که بیرون می‌زدم انگار به شهری دیگر قدم می‌گذاشتم. لحظه‌ لحظه‌ی آن خیابان‌های دودآلود و مریض حالا پر از خنکایِ عطرآلودِ یک زمزمه‌ی آسمانی می‌شد. هفت سال در این مستی بودم. آنقدر که خانه‌شان که ته کوچه‌ای بن‌بست بود به کنار بزرگراه آمد و داشتند خراب‌اش می‌کردند. [ادامه]

لينک | نظر(۱۲)

۱۷ شهريور ۱۳۸۴

فصل رازهای دیگر

انگار اولین روزی که اندیشیدن را آغاز کردم به یادم نمانده، اما اولین شب آن را خوب به یاد دارم. در سال اول دبیرستان دوست عزیزی که رفیق و یار تمامی لحظه‌های‌ام بود روزی به من پیشنهاد داد که «بهترین وقت برای فکر کردن قبل از خواب است». و از آن هنگام بود که بی‌خوابی‌های من آغاز شدند.
رازهای‌ام اندک بودند. اما اندیشه‌ورزی رازگشا که نبود هیچ، رازهای بسیاردیگری را در رختخوابِ کوچک من تلنبار کرد و من بی حوصله به یکباره مشغول همه‌شان شدم. و سال‌ها گذشت...

چند ماه پیش به خوابگرد پیشنهاد این وبلاگ را دادم. استقبال عجیبی کرد و حسابی دنبال کار را گرفت. و الان می‌بینم که وبلاگ نهفت دارد در چهارمین سالروز جلای وطن راه اندازی می‌شود. روزگاری برای اندیشه‌ورزی جمعی (بخوانید گپ دوستانه) از منزل من تا منزل رضا شکراللهی تنها چهار کوچه فاصله بود و رازهای بی‌قرار آن‌قدرها به انتظار نمی‌نشستند. این شعر در همان دوران در کوچه‌های آریاشهر مرا گرفتار کرد و هنوز معنای آن را نفهمیده‌ام:

به معصومیت‌ات پناه می‌بری
ای دست‌های من و درختِ آرامش‌ات

زمستان
 فصل رازهای دیگر است
به سکوتِ پیراهن‌ات پناه می‌بری
و ترانه‌های نازک‌ات
در زلالی روح
            زمزمه می‌شوند

بخواب ای عزیز پیراهن
بخواب
       ای زیباییِ ناشناس
                       در لحظه‌ی شهود.

نهفت را با سپاس از رضا و احترام به همه‌ی هم‌رازهای دیده و نادیده آغاز می‌کنم...

لينک | اندیشه‌ورزی کنید! (۴۳)

۱۵ شهريور ۱۳۸۴

کيهان کلهر؛ نابغه‌ای شرقی در غرب

[ این مطلب قبلاً در خوابگرد و روزنامه‌ی شرق منتشر شده است.]

«کيهان کلهر» هميشه خسته به‌نظر می‌آيد. حتا قبل از کنسرت که باش سلام و احوال‌پرسی کردم کاملاٌ خسته بود، ولی وقتی ساز می‌زند چنان انرژی‌ای صرف می‌کند و به شنونده منتقل می‌کند که ديگر نه چيزی برای بعد خودش می‌ماند و نه برای شنونده‌ی خوشبخت. خيلی مردم‌گريز است (خصوصاً بعد از کنسرت‌ها) و اصلا اهل ژست‌های هنرمندانه نيست. کم‌تر ديدم با کسی عکس بگيرد يا برای کسی امضا کند. اصلاً جوری خودمانی برخورد می‌کند که فکر نمی‌کنی اين همانی‌ست که داشت آن بالا معجزه می‌کرد. و شايد برای همين باشد که موسيقی‌اش چنين صميمی، محزون و سيال است و پيوند بی‌بديلی از احساس، تفکر و مکاشفه را به شنونده منتقل می‌کند. [ادامه]

لينک | نظر(۱۰)

۱۴ شهريور ۱۳۸۴

استعداد تردید ناپذیر

در تهران دوستی داشتم که نویسنده و بود و طرفدار پروپا قرص ادبیات پست مدرن. آنقدر که دوستان مشترکمان که بین آنان نیز چندی نویسنده بودند این موضوع را دست‌آویز قرار داده و او را اذیت می‌کردند. بگذریم... روزی کتاب شعری از یک شاعر جوان به نام رزا جمالی را برای من آورد و به‌خاطر علائقی که به خواندن شعر نو داشتم نظرم را درباره‌ی آن پرسید. اسمش بود «این مرده سیب نیست یا خیار است یا گلابی»!! کتاب را تورقی کردم و حدود نیم ساعت مشغول خواندن بودم. حیرت کرده بودم و بعد از نیم ساعت که سرم را بلند کردم گفتم این دوست شما آدم بسیار با استعدادی‌ست: تا به حال ندیده‌ام کسی را که بتواند این همه اباطیل را پشت سر هم ردیف کند و اسم آن را بگذارد شعر! و به نظر من این خودش استعداد می‌خواهد. [ادامه]

لينک | نظر(۰)

۱۳ شهريور ۱۳۸۴

کنسرت سیما بینا و گروه دستان در شهر بوستون

[ این گزارش قبلاً در نشریه‌ی کانون ایرانیان بوستون به چاپ رسیده است.

در آن شبِ برفیِ جمعه، دوازدهم نوامبر سال گذشته برای ایرانیان بوستون به‌جز اولین برف پائیزی، خاطره‌ای دیگر نیز شکل گرفت و آن اولین کنسرت خانم سیما بینا در بوستون با همراهی گروه دستان بود که درکالج بنتلی برگزار شد. در آن شب سالنِ مملو از تماشاگر در انتظار هنرنمائی هنرمندی بود که صــــدای‌اش برای یکایک آنان یادآور سی سال خاطره بود. [ادامه]

لينک | نظر(۹۱)

صفحه‌ی بعدی » | « صفحه‌ی قبلی