۲۹ شهريور ۱۳۸۴

«مکانی آفتابی در ساحل»

خوشبختانه درباره‌ی یاسوناری کاواباتا، نویسنده‌ی برجسته‌ی ژاپن و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، آنقدر در وبلاگ‌های دیگر مطلب آورده شده که زحمت نوشتن درباره‌ی زندگی او و آثارش را از دوش من برمی‌دارد و می‌توانم بعد از آوردن لینک این مطالب، یک راست بروم سر اصل مطلب که ترجمه‌ی داستان کوتاهی‌ست از او در مجموعه‌ی «داستان‌های کف دست».

- «خنیاگر ادبیات» مقاله‌ای مفصل درباره‌ی کاواباتا و آثار او در کتابخانه‌ی خوابگرد که توسط حسین شاهسواری ترجمه شده است.
- داستان کوتاه «چتر»، ترجمه‌ی دامون مقصودی.
- داستان کوتاه «خودکشی‌های عاشقانه»، ترجمه‌ی سودابه اشرفی.


مکانی آفتابی در ساحل
در چهل و چهارمین پائیز زندگی‌ام در مسافرخانه‌ی کنار دریا دختری را ملاقات کردم. این آغاز عشق بود.

دختر ناگهان سرش را بالا آورد و صورتش را با آستین کیمونواش نواخت. هنگامی که متوجه‌ی این حرکت‌ او شدم فکر کردم دوباره عادت بدم را تکرار کرده‌ام. شرمنده‌ شدم و چهره‌ام مشوش شد.

"من به تو خیره می‌شوم، این‌طور نیست؟"
"بله... ولی قضیه این نیست." صدایش لطیف و کلماتش فرح‌بخش بودند. احساس راحتی کردم.
"باعت ناراحتیت می‌شه، این‌طور نیست؟"
"نه. هیچ مسئله‌ای نیست، اما... واقعاً هیچ مسئله‌ای نیست."

آستینش را پائین آورد. حالتش حاکی ازتلاشی بود که او برای دیده‌ شدن می‌بایست از خود بروز می‌داد. برگشتم و به سمت اقیانوش نگاه کردم.

دیرزمانی بود که عادت داشتم به مردمی که کنار من نشسته بودند خیره شوم. اغلب فکر می‌کردم می‌بایست راهی برای ترک این عادت بیابم، اما نگاه نکردن به چهره‌ی کسانی که دور و بر من بودند برایم سخت بود. هرگاه خودم را در این وضعیت می‌یافتم احساس تنفری عمیق نسبت به خودم در من ایجاد می‌شد. شاید این عادت هنگامی به سراغ من آمده بود که در کودکی، بعد از از دست دادن والدین و خانه‌ام و زندگی با دیگران، تمام وقتم را صرف خواندن چهره‌ی دیگران می‌کردم. فکر کردم شاید این دلیلی بود برای این‌طور بار آمدن من.

در موقعیتی سعی کردم دریابم که آیا این عادت بعد از ترک خانه به سراغ آمده یا قبل از آن، اما نتوانستم هیچ خاطره‌ای که به روشن شدن این موضوع کمک کند به یاد بیاورم.

در هر صورت هنگامی که چشمانم را از دختر برگرفتم متوجه‌ی مکانی آفتابی در ساحل شدم که آفتاب پائیزی آن را سراسر روشن کرده بود. آن مکان آفتابی خاطره‌ای دور را دوباره در من زنده کرد.

بعد از فوت والدینم برای مدت چندین سال با پدر بزرگم در ییلاق زندگی کرده بودم. پدر بزرگ نابینا بود. برای سالیان، او همیشه در مکانی خاص از یک اتاق، روبروی منقلی زغالی رو به مشرق می‌نشست. گه‌گاهی سرش را به سمت جنوب می‌چرخاند، اما هرگز رو به سمت شمال نداشت. هنگامی که متوجه‌ی این عادت پدربزرگ برای چرخیدن به سمتی معین‌ شدم حساسیت شدیدی نسبت به این موضوع در من ایجاد شد. برای مدتی طولانی روبروی پدربزرگ می‌نشستم در حالی که به چهره‌ی او خیره بودم و کنجکاو که ببینم آیا برای حتی یک بار که شده به سمت شمال بچرخد. اما او ، مثل یک عروسک کوکی هر پنج دقیقه یک‌بار سرش را به سمت راست که رو به جنوب بود می‌چرخاند. به نظر غیر طبیعی می‌آمد، اما در سمت جنوب مکانی آفتابی قرار داشت. متعجب بودم که آیا سمت جنوب، حتی به مقداری بسیار ناچیز برای انسانی نابینا اندکی روشن‌تر احساس می‌شد.

اکنون با نگاه کردن به ساحل، آن مکان آفتابیِ دیگر که فراموش شده بود را به خاطر آوردم.

در آن روزها به صورت پدربزرگ خیره می‌شدم، مترصدِ آن که به سمت شمال بچرخد. از آنجایی که او نابینا بود معمولاً نگاه خیره‌ام را بر روی او متمرکز می‌کردم. اکنون در می‌یابم که این مسئله، عادتِ تماشا کردن صورت دیگران را در من بوجود آورده بود. پس این عادت از هنگامی که من در خانه‌ی خود زندگی می‌کردم با من بوده و محرک‌های نامعین باعث آن نبوده‌اند. با این فکر می‌خواستم از خوشحالی به هوا بپرم- بیشتر به‌خاطر این که قلبم با اشتیاقِ منزه کردن خودم برای دختر آکنده شد.

دختر دوباره به کلام آمد: "من به این موضوع عادت دارم، اما هنوز کمی خجالتی‌ام"
سخنانش حاکی از آن بود که من می‌توانستم دوباره نگاه خیره‌ام را به چهره‌اش بازگردانم. او می‌بایست اندیشیده باشد که قبلاً من رفتار نامناسبی داشته‌ام.

با چهره‌ای روشن‌تر به او نگریستم. قرمز شد و نگاهی شیطنت‌آمیز به من انداخت. " با گذشت هر روز و هر شب چهره‌ی من کمتر و کمتر بدیع خواهد بود. به همین خاطر من نگرانم." او با لحنی کودکانه سخن می‌گفت.

لبخند زدم. احساس کردم انگار به یک باره نوعی صمیمیت به رابطه‌ی ما افزوده‌ شده است. می‌خواستم به همراه خاطره‌ی دختر و پدربزرگ به مکان آفتابی در ساحل بروم.

لينک | نظر(۵)

نظرات خوانندگان

Saeid @ w
سلام بر شما. تبریک را که باید قبل تر میگفتم و نشد. به هرحال دیر نشده. وبلاگتان جدا زیباست. به مطلب هم لینک دادم. موید باشید.
۱۳۸۴/۰۶/۳۰ - ۰۱:۳۹ لينک

وحید @ w
سلام و درود /// تبریک بخاطر احداث وبلاگتان و تقدیر برای جذابیت یادداشت هایتان . موفق باشید...
۱۳۸۴/۰۶/۳۰ - ۰۳:۲۹ لينک

آرش سالاریان @ w
سلام حمید جان. صواب دارد اگر فرصت کنی و دستی به سر و گوش وبلاگت بکشی که در فایرفاکس و اپرا و خلاصه هر مرورگر وب دیگری بجز IE هم بدون اشکال نشان داده شود. روز خوش.
۱۳۸۴/۰۶/۳۱ - ۰۷:۵۹ لينک

صاحب فراموش خانه @ w
تبریک... خوش به حال ما که شما را در این دنیای مجازی داریم
۱۳۸۴/۰۷/۰۲ - ۰۸:۲۹ لينک

k-s @ w
سلام جالب بود .متاسفانه آدمي به بدترين شرايط عادت مي كنه اما نگاه كردن به زيبايها عادت خوبي است
۱۳۸۴/۰۷/۰۳ - ۰۶:۴۵ لينک

نام:

ايميل:

وب:
//:http

نظر:

صفحه‌ی بعدی » | « صفحه‌ی قبلی